تبليغاتX
دختر بیجاری

تقدیم به ( م ) با يه دسته گل !

 

 

وقتی که من مریض می شم

تو گم می شی

وقتی که بستری می شم

تو گم می شی

وقتی که قاتی قضا و قدرم

تو گم می شی

تازه شم .... نمیای مثل یه فیلم فارسی سفید و سیا ... یه دسته گل ارزون بگیری سرازیر و بیاری یواشکی بزاری کنار دستم و نگی مفت خریدی و من نگم می دونم و کسی نباشه تا با موبایل یواشکی عکس بگیره و ببره پیش بابا و حالمو خوبش کنه . هکرا داد بزنن ... مونگولا چیق بزنن ... مرد سیبیلوه توی عکس هم انگشتشو جلو بینی بگیره ... یعنی ساکت ... اینجا بیمارستانه !!......تو چی می شی ؟

گم می شی

بی خیال

آخه گم شدن برای من عادت نمی شه

می دونی چرا؟

چون منم گمم

خرم

خلم

دسته گلم ؟

حرفام همه مثل مریضا لق لق می زنن تا ...............بمیرن

کلماتم سر من داد می زنن

شات آپ می گن

یادشون نیست که دخترا هم تک ماده استفاده می کنن !

آخه شعرام همگی مثل خودم خط خطی ان

خرن

خلن .

دسته گلن؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 2:2  توسط دختر بیجاری  | 

وقتی مهربون می شی

دلم نمی خواد توی دلم بگم

                          دروغه

وقتی مهربون می شی

چشات یه برق آبی داره

با انعکاس سبز فیروزه ای

مثل چی؟

مثل انگشتری که هیچوقت هیچوقت برام نخریدی

وقتی مهربون می شی

دلم می گه امروز می ریم بهشت

دلم می گه

فردا می ریم جهنم

آخه فردا شاید همه ی خوشی های امروز را

از تلافی کنی

وقتی مهربون می شی

جیغ های بلندم تبدیل می شه به یه قطره اشک

که از ترس تو

نمی زام ببینی . تا نگی اه

بعد دزدکی

طوری که نفهمی اشکم اومده پایین

به بهانه ی کنار زدن موهام

اشکم را پاک می کنم . آب دماغم را بالا می کشم و می گم

گمونم سرما خوردم

وقتی مهربون می شی

دلم نمی خواد غصه بخورم که اینا یه روز تمام می شه

اما غصه می خورم .

وقتی مهربون می شی

 

وقتی

مهربون

می شی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 2:47  توسط دختر بیجاری  | 

من یه دخترم

یه موجود زنده که ظاهرا مثل بقیه موجودات نفس می کشه

ظاهرا مثل همه اس .

اما من یه دخترم

مونث آدم

ماد ه ی انسان

دارای خلق و خویی که تنها مال من و همنوعان منه .

ظاهرم را می آرایم تا بتونم پشتش قایم بشم . تا بتونم برای نر انسان دام بزارم .

این عکس !!! ح...ا...ل...ا

 

ظاهرم همه نرها را فریب می ده . به دام می افتن و گرفتار می شن

وقتی گرفتار شدن ، وقتی واژه " دوستت دارم " را شنیدم ، بازی هام شروع می شه .

بازیی می سازم که شیطان بیاد و دستم را ببوسه .

نمی دونی، نمی دونی چقدر از دیدن اشکهای بیگناه نر انسان قند توی دلم آب می شه .

نمی دونی چقدر غذاب دادن او برام لذت بخشه .

به سادگی قول و قرار برای آینده می زارم و از سادگی او تعجب می کنم .

بعد براش ناز می کنم و هر بار یه جور کاسه کوزه های عقده هام را سرش می شکنم .

من دخترم

اینقدر عقده دارم که نگو و نپرس .

با اینکه او مقصر نیست ، اما من دلم می خواد اونو مقصر جلوه بدم .

روحش را شکنجه می دم و کیف می کنم .

من دخترم .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:3  توسط دختر بیجاری  | 

چی می گی؟

برای چی اشکات را حرام می کنی ؟

واله بخدا کسی وجود نداره .

به جان مادرت فقط مادرت بود که کمی . اونم کمی بی منت نوازشت می کرد .

امشب آخرین شب زندگی ات بود

باز هم خوب بود .

اما هر شب همینه .

هر شب اون نیست

و

تو هستی .

هر شب خاک تو سر می کنی که باید و باید

باید اینطور می شد

اما

اونطور شده

یا هر شب وقت بلعیدن اگزازپام 10

به خودت می گی :

چی می خواستیم ... چی شد !

و

یه لیوان آب نیم گرم روش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:5  توسط دختر بیجاری  | 

به خدا

عشق اونی نیست

که ما توی ذهن داریم .

ذهن ما خیال بافه

ذهن ما فریبکاره

ذهن ما از چیزای اطراف کلمه می سازه

مثلا برای سیلی که می زنی

بی رحم

برای گفتن پدر سگ

فحش

برای کله خری و نفهمی

شجاعت

برای سکه ای که به گدا می دی

سخاوت !

و برای رابطه ی دختر و پسر

عشق !

ذهن ما کمی هم حماقت داره (!)

آخه از فریب خودش خوشش میاد .

به خدا

عشق اونی نیست که ما توی ذهن داریم

اما خداش می کنیم و می پرستیمش

چون از تنهایی ته دلمون خالی می شه

و

از تصور لمس تنی غیر از اون

می لرزیم

و

از جدایی هم

می سوزیم

جهنم توی ذهن ما

به پای سوختن از خیال باطل عشق

نمی رسه .

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 22:25  توسط دختر بیجاری  | 

دلم درد میخواد

اینا کمن

بهش بگید کمه . میفهمه .

دلم رسیدن به آخر نفرت می خواد ازش .

بگید بازم میخوام . خودش می فهمه چکار کنه .

آخه ما خیلی وقتا به هم تف انداختیم

خیلی وقتا هم در نهایت مهربانی به هم گفتیم: عزیزم . بخاطر تو خدا حافظ !

بخاطر خودت را زیاد گفتیم

خدا حافظ را هم زیاد گفتیم

اون بیچاره حتی بخاطر من

فقط و فقط بخاطر من

رفت !

منم بخاطر اون

فقط و فقط بخاطر اون

نفرینش کردم

وسط نفرینام رو به آسمان گفتم

خدا کنه یه روز بخاطر خودت

فقط و فقط بخاطر خودت

عاشق نشی .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 4:0  توسط دختر بیجاری  | 

سال نو را به همه تبریک می گم . اما اسم همه را که نمی تونستم بیارم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:55  توسط دختر بیجاری  | 

 

۲۱ اسفند یکی دنیا اومده که الان همشهری و دوست خوبمه .

خدا کنه همیشه خوشحال و شاد باشه و خیلی آرزو های دیگه .

آرزو های خوب خوب

عرفان عزیز

زنده باشی .

از زندگی لذت ببر .

از دوستی  هات لذت ببر .

 

از هوای بیجار لذت ببر

نگو هوای بیجار خفه اس .

اگه خفه هم باشه باز هم تو و همه ی آدمهای پاک و خوب

تبدیلش میکنید به بهترین هوای دنیا .

 

به هیچکس هم گوش نده . چه پارسا باشه . چه پارسال باشه

من اینجا برات جشن می گیرم تا چش بعضی ها در بیاد .

یه فال برات گرفتم . این شعر اومد :

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

من ارچه در نظر یار خاک سار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار ه شمشیر می زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:54  توسط دختر بیجاری  |